Saturday, November 06, 2004

سكس دوپسر

سلام.آرش هستم كه داستان سكس با پسر زنانه پوش رو نوشته بودم...امروز يه داستان ديگه دارم خوب قبلا فكر ميكردم كه فقط من هستم كه به پوشيدن لباس زنونه علاقه دارم .ولي بعد از نوشتن داستانم متوجه شدم كساي ديگه اي هم هستن تو ايران ولي نميتونن هم رو پيدا كنن.خوب توي همين آشنايي ها با پسري آشنا شدم به اسم بابك.اون هم مثه من دوست داشت لباس زنونه بپوشه.بابك هم 18 سال داشت واون حتي در اين زمينه از من هم بيشتر وارد بود.كه حتي وقتي وب كم برام ميذاشت.براي من هم شورت و كرست ميپوشيد.باهم ديگه كم كم بيشتر آشنا شديم و به خاطر اينكه هيچ وقت مكان نداشتيم كه بتونيم با هم باشيم هميشه با هم صحبت ميكرديم كه اگه يه روزي با هم بوديم چه جوري سكس كنيم . واسه اينكه خودمون رو هم به حس دختر بودن نزديك كنيم يه اسم دخترونه براي هم انتخاب كرديم كه اسم من شد نازي و اسم اون هم الهام. و هميشه با اين اسمها تو چت با هم صحبت ميكرديم.ديگه تقريبا كارمون اين شده بود كه هر روز توي چت درباره آينده صحبت كنيم و حتي لباسهاي زنونه اي هم كه اون داشت رو با هم قسمت ميكرديم و تصميم گرفتيم كه يه بار هم شده بطور كامل دختر باشيم و از اين حس لذت ببريم.و قرار شد كه من لوازم آرايش رو تهيه كنم و بابك يا همون الهام هم.همه لباسهاي دخترونه رو بخره ولي خوب بعدا پولش رو بهش بدم.خوب چون ميدونستيم كه خونه بابك اينا يه مدت به خاطر مسافرت پدر و مادرش خالي ميشه.از قبل قرارهامون رو گذاشته بوديم.و قرار شد كه من از صبح به خونه بابك برم تا بتونيم حسابي يك روز رو با هم بگذرونيم.و قرار بر اين بود كه تا من ميام اون آماده باشه كه من برم اونجا.خوب صبح زود يه آژانس گرفتم و به سمت خونه بابك رفتم.خوب خونشون تقريبا به ما دور بود .اما بالاخره رسيدم.جلوي در كه رسيدم.زنگ رو زدم و به سمت بالا حركت كردم و دمه در خونشون منتظر باز كردن در شدم.بعد باز شدن در. ديدم كه پسري كاملا دخترونه و فقط با يه شرت و كرست صورتي و سفيد رنگ و كلاه گيس بلوند جلوم ايستاده و منو دعوت به خونشون كرد.خوب بر طبق قرارمون.چون قرار شده بود مثه يه دختر باشيم بابك همه چيز حتي مانتو هم خريده بود.با هم به اتاق بابك رفتيم.و بابك از توي كمد.همه لباسها رو كه توي يك ساك گذاشته بود بيرون آورد. و من هم كيسه لوازم آرايش رو كه توي پيرهنم قايم كرده بودم در آوردم و روي ميز گذاشتم.بابك براي اينكه با هم اين لباسها رو بپوشيم و قبلش آماده بشيم.شورت و كرست رو درآورد و كاملا لخت با بدني سفيد اومد كنار من تا به من كمك كنه لباسهامو دربيارم.منم با ظرافت خاص تمام لباسهامو حتي جورابمو در آوردم و يه گوشه اي گذاشتم.بابك از ديدن بدن من كه فكر نميكرد براي اولين سكسش به چنين بدني برخورد كنه حسابي ذوق كرده بود و محكم به كونم زد و گفت عجب كوني داري نازي جون! و از توي كيسه اي كه من آورده بودم مو بر رو برداشت و گفت دنبالم بيا! با هم ديگه دويديم به طرف حمام. و بابك اول تو رفت و دوش آب رو باز كرد بعد كه حسابي گرم شد اومد و دست منو گرفت و كشوند زير دوش!بعد يه صابون برداشت و توي ليف گذاشت و به من داد و خودش هم يه دونه براي خودش برداشت.با اشارش فهميدم كه اون بايد منو بشوره و من هم اونو.وقتي كه حسابي كنار دوش كف مالي كرده بوديم هم رو با هم ديگه رفتيم زير آب و هم رو مثه دو تا دختر با ناز و اداهاي دخترونه شستيم.بعد اومديم از زير آب بيرون .با اينكه هردومون همه موهاي بدنمون حتي موهاي پاهامون رو هم حسابي زده بوديم ولي خوب بازم حساس بوديم.بابك كرم موبر رو برداشت و دست من رو باز كرد و مقداري توي كف دستم ريخت و همين كارم خودش كرد.و روي جاهاي حساس بدنمون و بخصوص لاي كونه همديگه مالونديم و بعد از 5 دقيقه اونو شستيم.خوب با حوله اي كه دمه در بود همديگه رو خشك كرديم و به سمت اتاق بابك رفتيم.و روي تخت نشستيم.بابك رفت و دو تا لاك كه من خريده بودم رو آورد.نارنجي رو خودش برداشت و قرمز رو به من داد. و بطوري كه پاهامون روبروي هم باشه.روي تخت نشستيم.و شروع كرديم به لاك زدن ناخن هاي پاي همديگه و بعد هم به ترتيب ناخن هاي دستامونو لاك زديم. بعد از اينكه با خنده براي هم فوت كرديم كه مثلا زودتر خشك بشه! بلند شديم و هركدوم يه شرت زنونه كه بندش لاي پامون ميرفت رو پوشيديم.من يه شرت سبز و سفيد خوشرنگ و بابك هم همون صورتي. بعد كرست هايي هم با همون رنگ ها پوشيديم و مقداري پارچه سفت و هم نرم توي كرست ها گذاشتيم تا هم بزرگ بشه و هم نرم باشه! به شوخي هم سينه هاي همديگه رو فشار داديم. و هركدوم هم يه تاپ سفيد تنمون كرديم.و حالا نوبت آرايش بود.من تمام لوازم رو روي ميز چيدم و چون من بلد نبودم با اونها كاركنم بايد اول آرايش ميشدم كه هم ياد بگيرم! و بابك با هنرمندي خاصي از ريمل و سايه و غيره استفاده ميكرد براي زيباتر شدن من.و در آخر هم رژ لب نارنجي رنگي رو روي لبام كشيد كه وقتي خودمو توي آيينه ديدم حسابي ديگه دختر شده بودم!! من هم همون كارا رو البته با ناشي گري براي بابك انجام دادم و هردومون بلند شديم يه شلوار مشكي استرچي رو پوشيديم. و بابك كلاه گيس بلوند و من هم كلاه گيس قهوه اي رو روي سرمون گذاشتيم.حالا نوبت آخرين مرحله يا مانتو بود.بابك مانتوي تنگ و كوتاهي براي هردمون خريده بود كه ماله من نارنجي و ماله خودش سفيد بود كه با هم پوشيديم. و شالهاي سفيدي رو هم روي سرمون انداختيم بطوري كه جلوي موهامون بيرون بود.ديگه آماده بوديم! روبروي هم وايساده بوديم و همديگه رو نگاه ميكرديم! و از ديدن همديگه و اين احساس كه ما دو تا دختر لزبين هستيم لذت ميبرديم! و اين همه زحمت به اين حس واقعا مي ارزيد!خوب يه دفه به سرم زد كه يه بار هم سري به بيرون از خونه بزنيم با اينكه ميدونستم خيلي خطرناكه ولي از ديدن اينكه مردم هم مارو ببنين لذت ميبردم.بابك اول مخالف بود چون ميترسيد و هم اينكه خوب ما چون نميتونستيم ابرو هامون رو برداريم يا موهاي دستمون رو بزنيم.اگه كسي ميديد خيلي تابلو ميشد ولي خوب بالاخره با زدن عينك هاي آفتابي قهوه اي رنگ!! وهركدوم با يه جفت صندل و با توجه به اينكه ظهر بود از خونه اومديم بيرون! اول با ترس و لرز دست هم رو گرفتيم و قرار شد دور كوچه بزنيم و برگرديم خونه! كسي توي كوچه نبود.واقعا اون حس كه الان با اون حالت تو كوچه ايم و مثه دو تا دختر هردومون رو حسابي حشري كرده بود.دوري توي خيابون زديم و فقط پيرمردي كه از اونجا رد ميشد مارو ديد و دختري كه همسن ما بود كه تنها ميرفت و يه نگاه به ما انداخت.دوباره به خونه برگشتيم و روي كاناپه نشستيم

1 Comments:

Blogger المیرا said...

سلام عزیزم اسم من المیرا ست. بایدبگم داستانت خیلی قشنگ بود ولی دلم برات سوخت آخه چرا تو باید بترسی. من هم یه زنانه پوشم ولی خیلی شانس آوردم چون هیچ فامیلی تو ایران نداریم. پدر ومادرم به خاطر من خونمون رو عوض کردن وتو محله ی جدید منو دخترشون معرفی کردن. جالب اینکه من چون خیلی به خودم میرسم( 3 ساله زیر ابروم رو برداشتم و 5 ساله موهامو برداشتم) جر دخترای محبوب محله ام وهمه آرزوی رتبطه با منو دارن ومن تا می تونم ناز می کنم.عزیزم فکر کنم اگه تو هم به پدر ومادرت بگی کمکت کنن. سلام منو به الهام هم برسون.

February 6, 2007 at 9:03 AM

 

Post a Comment

<< Home